ثنا طلا،خانوم بلا
ثنای مهربانم.دخترکم که اینقدر زود داری بزرگ میشی.خودت هر روز متوجه قد کشیدنت و تغییر چهره ت میشی و کلی از اینکه داری بزرگ میشی خوشحالی.اما راستش رو بخوای من از این بابت خیلی خوشحال نیستم.دوست داشتم زمان ثابت میشد و شماها همین قدی میموندین و همیشه و همیشه جوجه های کوچولوی خودم باقی میموندین.وقتی که مادر شدی شاید این حس منو درک کنی..gif)
میخوان از طرف مهد فردا ببرنتون اردو.خانه ی رئیس علی دلواری که انگار موزه هم هست.ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهر.امیدوارم که خیلی بهتون خوش بگذره.امروز وقتی اومدی دیدم با یه جفت دمپائی تو دستت اومدی تو و در جواب چشمهای مبهوت من گفتی:مامان اینقده عجله کردم که با دمپائی اومدم سوار سرویس شدم!برای جشن سبزه ها،شما رو انتخاب کردن که یه دکلمه اجرا کنی،عزیز دلم ..gif)
خوشحالم که خودتو خوب نشون دادی و از اینکه مربیهاتون هم به استعدادهاتون اهمیت میدن و برای رشد این استعدادها تلاش میکنن،خوشحالم..gif)
دخترکم،خیلی وقته که یه سری کاردستی اریگامی با هم درست کرده بودیم.اما همش گذاشتن عکسهاشون به تعویق میافتاد.
![]()


سمت راستیه کار خودته عزیزم

بقیه رو در ادامه میذارم.
پی نوشت:قراره که بالاخره این هفته یعنی چهارشنبه خاله مهتاب بیادش تا با هم بریم عسلویه.خدا کنه که دیگه بیان،چون خیلی دلم برای ابجی جونم تنگیده!

خرگوش سمت راستی هم کار خودته دختر هنرمندم






ثنا طلا،خانوم بلا
